تبليغاتX
˙·▪●پسر تنهـــــــــــــــــــا●▪·˙

˙·▪●پسر تنهـــــــــــــــــــا●▪·˙

(¯`·•آخرین همسفرم خاک•·´¯)

بي تو اينجا نا تمام افتاده ام

پخته اي بودم که خام افتاده ام

 

گفته بودي تا که عاقلتر شوم

 

آه ، مي خواهي مگر کافر شوم

 

من سري دارم که مي خواهد کمند

 

حالتي دارم که محتاجم به بند

 

کاشکي در گردنم زنجير بود

 

کاشکي دست تو دامنگيربود

 

عقل ما سرمايه دردسر است

 

من جهان را زير وبالا کرده ام

 

عشق خود را در تــــــو پيدا کرده ام

 

من دگر از هر چه جز دل خسته ام

 

عهد ياري با دل دل بسته ام

 

بر لب تو خنده مجنوني ام

 

خنده تو رنگي از دلخونيم  
 

  

باز هم با نام تو افسا نه اى گلريز شد

باز هم در سينه ام عشق تو شور انگيز شد

باز هم همراه بوى ميخك و محبو به ها

خاطراتم پر كشد با ياد تو در كوچه ها

باز هم وقتى نگاهت گيرد از من فاصله

ديده ام مى بارد اما نم نم و بى‌حوصله

باز قلب پنجره بر روى‌من وا مى شود

باز هم پروانه اى در باغ پيدا مى شود

باز هم لاى‌كتابم مى‌نهم يك شاخه ياس

مى‌كنم بهر پيامى قاصدك را التماس

باز هم در هر شفق دلتنگ و دلگير مى‌شوم

باز هم با ياد تو سر شار رويا مى‌شوم

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت10:55توسط پسر تنها | |

بگو با من چرا تا کی نمی بینم تو را ای ماه

بگو تا کی  اسیرم من اسیر درد ورنج و آه

نمی دانم چه خواهد شدحدیث عشق و دل دادن

چه پایان دارد این قصه نبرد غصه ها با من

به پاهایم توانی نیست شدم خسته ازاین تکرار

از این دور تسلسل ها میان گنبد دوار

درونم شعله ای سرکش برونم رو به خاموشی

به قلبم خاطراتی تلخ  پر از حس فراموشی

زمن پرسند بهر چه چنین بی تاب و حیرانی

بیا ای آسمان بشنو   دلیل این پریشانی

که اکنون مدتی باشد  ندیدم دلبر خود را

ندیدم روی خندانش و آن چشمان زیبا را

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت9:58توسط پسر تنها | |

ساقیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست

یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست

..............................

گل بر آمد بر نمی خيزم چرا؟

از هوای گريه لبريزم چرا؟

در پگاه روشن عشق و اميد

با هراس شب گلاويزم چرا؟

خاطری مغموم دارم روز و شب

مثل باران اشک می ريزم چرا؟

مرغ عشقم آه؛اما سالها

بی غزل های دلاويزم چرا؟

شد بهار؛اما دريغا من هنوز

راوی غمهای پاييزم چرا؟

باز می خواند مرا بوی بهار

گل بر آمد بر نمی خيزم چرا؟

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت22:59توسط پسر تنها |

 

من می رم از شهرتوگل            

تو بمون یکه و تنها

بعد من تازه می فهمی              

چه گلی رفته از اینجا

دیگه صبر من تمومه               

دیگه حوصله ندارم

بسه هر چی بدی کردی             

دیگه من طاقت ندارم

من میرم اما بدون تو                 

این نبود رسم رفاقت

بشکونی هی دل مارو                

به تو کرده دلم عادت

اون روزا دلم جوون بود             

ساده بود و پاک و عاشق

فکر می کرد تو بهترینی            

مهربون و خوب و صادق

اما افسوس که یه خواب              

قصه ی عاشقی  ما

رفتی با یک دل دیگه                

من شدم باز تک و تنها

حالا من توی یه جاده                 

تک و تنها بی رفیقم

ندارم مقصد و امید                   

از این عالم بی نسیبم

کوله بارم ماتم و غم                  

مقصدم یه جای دوره

خاطراتم مبهم و تلخ                 

همدمم یه بوف کوره

الهی بیاد یه روزی                    

که تو هم تنها بمونی

ببینی چه زجری داره                

پیرشدن توی جوونی

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت23:20توسط پسر تنها |

خیلی وقت که یه بغضی تو صدامه

 

خیلی وقت که یه آهی تو نگامه

 

خیلی وقت حتی اشک هم قهر با من

 

تک و تنها تو قفس اسیر این تن

 

خیلی وقت خنده هام خیال و رویاست

 

آرزوهام چون حبابی روی دریاست

 

خیلی وقت که شب هام نوری نداره

 

توی آسمون می گردم واسه دیدن ستاره

 

خیلی وقت گلدون ها بدون آب اند

 

ماهی ها انگاری عمریه تو خواب اند

 

خیلی وقت قلب من خسته و پیره

 

برای سوختن و ساختن  دیگه دیره

 

خیلی وقت قابی خالی رو دیواره

 

قابی بی عکس که  تورو یادم می اره

 

خیلی وقت عشق تو پاها مو بسته

 

تنها من موندم و گیتاری شکسته

 

+نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت11:45توسط پسر تنها |

توی این خلوت شب ،

منم و حس غریب

دل عاشقم چرا

 ز همه خورده فریب

من توی جاده ی عشق

دیگه پا نمی ذارم

دلمو پیش کسی

دیگه جا نمی ذارم

 

از کجا باید شروع کرد ،

درد دل که گفتنی نیست

قصه ی من خیلی وقته ،

که دیگه شنیدنی نیست

تو خودم دارم می پوسم

ولی هیچ کس نمی دونه

چه قدر سخته که آدم

با خودش تنها بمونه

 

یه روزی خیال می کردم ،

عشق علاج همه درداست

عشقو فریاد می زدم که ،

آبیه ، به رنگ دریاست

من ساده با نگاهی ،

دلمو ارزون فروختم

ریشمو خودم سوزوندم ،

واسه ی همیشه سوختن

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت9:39توسط پسر تنها |